محکوم به گناه

مطالب رمانتیک وعاشقانه



پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم .......

با تو رازی دارم

اندکی پیش ترآی

آدم آرام و نجیب آمد پیش

زیر چشمی به خدا می نگریست
 

محو لبخند غم آلود خدا..... ! دلش انگار گریست

قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید و چنین گفت خدا:

یاد من باش … که بس تنهایم

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید

به خدا گفت:

من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه.....

به اندازه عرش ..نه ….نه

من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من .....دوستدارت هستم

آدم کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر می داشت

راهی ظلمت پر شور زمین

زیر لبهای خدا باز شنید ،

نازنینم آدم .... ! نه به اندازه ی تنهایی من

نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !! نازنینم آدم….نبری از یادم



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نوشته شده در یک شنبه 1 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت 18:56 توسط تیلور| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت