محکوم به گناه
مطالب رمانتیک وعاشقانه
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و...و من همچون غربت زده ای در اغوش بی کران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید بانوی دریای من... کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره... واسه هر کسی که میگم قصه شو آتیش می گیره... دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید آخرین لحظه نگاهت غصه داشت، باز ولی خندید...
آمد اما بی صدا خندید و رفت... لحظه ای بر کلبه ام تابید و رفت... گفتمش من را مبر از خاطرت... خاطراتش را به من بخشید و رفت... این و من سرودم یعنی همون تیلور خودم تکی چقدر سخت به دستم امدی . که اینقدر اسان از دستت دادم عشق را بی تو معنایی نیست . زندگی را بی تو صفایی نیست کجا رفتی که با رفتنت . دریای دلم لبریز اشک شد قلبم پوسید و وجودم نابود شد . با رفتنت مرگ بر من واجب شد حتی مرگ هم بی تو صفایی نیست . اسمت را که به یاد می اورم فقط میتوانم بگویم:
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته یک سینه غزل مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
خستم ام پینیکیو... اینجا آدم ها دورغ می گویند! و دماغ های خود را جراحی پلاستیک میکنند... راست گفت پدر ژپتو: پینوکیو چوبی بمان!
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی... می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی... می رسد روزی که تنها در کنار قبر من... شعر های کهنه ام را مو به مو از بر کنی...
و من بــایـد فـرامـــــــــوش کــنم . . . کـه نمـــــى کـــــنم !!! اصلا فدای سرت...قضا و بلا بود از سرت دور شد... اشکم بی امان می ریزد...مهم نیست...آب روشنی است خانه ات تا ابد روشن عشق من...
چه تلخ است به یاد آوردن دیگرانی که نیستند... تو چگونه می توانی تاب بیاوری و استوار بایستی...؟ دستم را بگیر... من نیازمند پشتوانه ای به ایستادگی تو هستم... با من بمان... دلم می خواهد چشمهایم را ببندم... شاید با گشودن دوباره ی آن... زندگی چهره ی دیگری از خود نشان دهد... چهره ای که در رویای خود می پرورانم...
چطوره خوبه؟؟
دوستت دارم
چه فـرق مى کند که چـــــــــــــــرا ... ! ؟
یــــــــــــا از چــــــــــــه وقـت ... !
یـا چطـور شـد که . . . ! چه فـــــــــــــــرق می کـند ؟! ...
وقتى تــو بـایـد بــــــــــــــاور کنـى . . . که نمـى کـــــــــنى !!
عیبی ندارد شکستنی است دیگر...می شکند...!
قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |